2019/11/15 - جمعه 24 آبان 1398
2019/11/15 - جمعه 24 آبان 1398
در آینه رسانه ها
مشروح خبر

یادداشتهای محمد مهاجری از سفر اربعین/ بخش اول
نجوا با ابوالفضل

شهرنوشت: محمد مهاجری، روزنامه نگار، تجربه زیسته و مشاهداتش از سفر اربعین را در اختیار شهرنوشت قرار داده است. این یادداشت ها در چند بخش منتشر می شوند. بخش نخست این یادداشت ها را می خوانید.

نجوا با ابوالفضل
1398/7/27 12:50:0|print

قسمت این است که ابتدا وارد حرم حضرت ابوالفضل شوم. لحظه ای تردید می کنم که بهت نیست زیارت امام حسین را مقدم بدارم؟ فقط برای چندلحظه تردید می ماند.پایم را محکمتر به سمت درب ورودی حرم عباس(ع) بر می دارم. و چرا که نه؟ مگر حسین،عمری عاشق عباس نبوده است؟ مگر مولاعلی در شب 21رمضان 41هجری دست حسین را در دست برادرش ابوفاضل نگذاشت و پاره تنش را به  عباس نسپرد؟ مگر عباس، عشق زینب نبود؟ مگر کودکان کربلا، همه به عمو پشتگرم نبودند؟ مگر حماسی ترین صحنه کربلا و داستان آوردن آب را عباس رقم نزده؟...
... و مگر راز فاصله جندصدمتری قبر این دو برادر، کنایه از صفا و مروه نیست و مگر نباید بین بهشت حسین و بهشت عباس ، هروله کرد و دنبال آب دوید؟ پس چه فرق می کند که از سوی برادر کوچک به سمت برادر بزرگ بدوی، یا این مسیر را برعکس طی کنی؟...

***

دسته های عزاداری یک پس از دیگری می آیند و نیم طوافی می کنند و خارج می شوند. چشمان همه خیس است و دستهاشان بر سر و سینه کوبیده می شود. نیازی نیست بفهمم  نوحه هایی که می خوانند معنایش چیست. ترجیع بند "عباس" در همه نوحه ها تکرار می شود و این اسم، خودش نوحه است، روضه است،ذکر مصیبت است.

***

حرم حضرت ابوالفضل، خیلی خودمانی است،با صفاست. برای حرف زدن با مولا اصلا لکنت نمی گیری. خودت را جای بچه های کربلا می گذاری و زبان می گیری مثل همان بچه ها. کودکان کربلا با هیچکس به اندازه عمو راحت نبودند. جان همه بود. او در اوج خداوندگاری عشق، وقتی زانو به زانوی بچه ها می نشست، خدای صمیمیت بود و بچه ها تنها به خود جرات می دادند که نوای العطش شان را به او بگویند. قامت بلند عمو و شانه های فراخش چنان بود که نه فقط کودکان قد و نیم قد، که حسین و بزرگان لشکرش، لنگر امید به کشتی آرام او ببندند.
نجوا با ابوالفضل هم راحت است، هم دلنشین، هم خودمانی. می شود با زبان بچه ها با او سخن گفت و درد دل کرد. وقتی حرف می زنی ندایی به قلبت می رسد که آرامت می کند. سبک می شوی و روحت پرواز می کند.
حالا وقتش است که هرچه روضه از عباس بلدی روی سرت آوار شود. نه روضه خوان می خواهی و نه مصیبت گو. بغض راه نفس کشیدنت را هم می گیرد. صحنه های کربلا جلوی چشمت بال بال می زند و دستان آسمانی عباس جلوی چشمت بر زمین می افتد. و بلافاصله مشک پاره ای را می بینی که از اوج عرش خدا به سوی  خاک کربلا فرود می آید.

***
چندساعت قبل تر، در فرودگاه امام خمینی تهران، روحانی سید خوش سیمایی  را می بینم. سلام و مصافحه ای. می پرسد او را شناخته ام؟ بهانه میاورم که از آدمی در سن و سال من نباید توقع حافظه داشته باشد. با این حال وقتی کنجکاو می شوم می گوید من تو را می شناسم و بلافاصله می گوید: تو زائر امام حسینی. و بعد هم برای اینکه به کنجکاوی ام پایان دهد، می گوید من هم زائر امام حسینم!
نمی دانم چرا لحظاتی بعد تصمیم می گیرد از سر کار گذاشتنم منصرف شود. شاید به توصیه مسعود عابدی همسفر رسانه ای خوش خلق مان است که روحانی جوان به زبان می آید: حسینی بوشهری هستم، محمدصادق؛ فرزند آیت الله حسینی بوشهری که روزگاری رئیس شورای مدیریت حوزه های علمیه بود و حالا خطیب جمعه قم.

 

یادداشت ها
تبلیغات
خواندنی ها