2019/11/15 - جمعه 24 آبان 1398
2019/11/15 - جمعه 24 آبان 1398
در آینه رسانه ها
مشروح خبر

یادداشتهای محمد مهاجری از سفر اربعین – بخش دوم
کسی به این کار حسودی نمی کند
شهرنوشت: محمد مهاجری، روزنامه نگار، تجربه زیسته و مشاهداتش از سفر اربعین را در اختیار شهرنوشت قرار داده است. این یادداشت ها در چند بخش منتشر می شوند. بخش دوم این یادداشت ها را می خوانید.
کسی به این کار حسودی نمی کند
1398/7/27 12:53:0|print

 

با شوق برای زیارت مرقد امام حسین  حرکت می کنم.به چشم دل می توان دید که هر قدمت روی بالهای ملائکی است که به زمین آمده اند تا خاکپای زائران اباعبدالله متبرک شان کند.

حسین سید شهیدان است و همه هفتاد و چند شهید دیگری که گرد مرقد او آرمیده اند در سایه او کمرنگ شده اند. اما مگر می شود گوش به روضه  او سپرد و از علی اکبر و علی اصغر و قاسم و پسران زینب و حبیب و زهیر و بریر یاد نکرد. اگر حسین، حسین شده است  و اگر نام او تا ابد ماندگار است، به خاطر دفتر خاطرات پاکباخته هایی است که  یکی پس از دیگری جان دادند تا حسین راهی قتلگاه نشود. اما تقدیر خدا چنین رقم خورده بود که خون همه آنها در خون سیدالشهدا در آمیزد و سرخی اش تا خدا هست، باقی بماند.

***

این 3 میلیون و اندی زائر ایرانی و آن میلیونها زائر عراقی و غیرعراقی عاشقان حسین اند و صدها هزار نفر خدمه ای که تلاش می کنند سختی های سفر، دل زائران را نلرزاند، عشاق زوار حسینند. زبان خوش،روی باز، اراده محکم، پشتکار دیدنی و... حماسه ای می آفریند که فقط باید دید. همه چیز در خلوص کامل است و بدون ریا و مهمتر از آن التماس برای اینکه خدمتی ارائه دهند.

جوانی جلویم را می گیرد و می خواهد کفشم را واکس بزند. نگاهی به صورتش می اندازم و تا می خواهم بگویم  نیازی نیست، چشمهای ملتمسش را می بینم. ابتدا خاک کفش ها را می روبد و توی کارتن مقوایی می ریزد. بعد، با فرچه خیس خاک روی کفش را می گیرد. دوست دیگرش واکس را به بدنه کفش می مالد و نفر آخر براقش می کند. هم او می گوید چرا از اینکه کفشت را واکس بزنیم امتناع داشتی؟ گفتم راستش خجالت می کشیدم از شماها. لبخندی می زند که معنایش روشن است اما کلام را ادامه نمی دهم. دست واکسی اش را  توی دستم می گیرم و بوسه ای بر پیشانی اش و راه را ادامه می دهم.

***

می گوید اسمش محمد است و  چندین روز است  در مسیر زائران حسین خدمت می کند. می پرسم دقیقا چند روز؟  انگشتانش را می شمرد اما به نتیجه نمی رسد. اصلا چه اهمیتی دارد که چند روز است؟

ته چشمش ، اشک می دود. لباس پاکبان شهرداری تهران تنش است. گاهی خم می شود و زباله ای را برمی دارد و توی سطلی در همان نزدیکی می اندازد. به نظر نمیاید سنش به چهل سال رسیده باشد. لهجه اش را هم نمی فهمم مال کجای کشورمان است.

حالش غبطه خوردنی است. می گویم خسته نیستی؟ جوابش تکانم می دهد: نه به اندازه  بچه های امام حسین و زینب که در همین روزها فاصله کوفه تا شام را پیمودند.

عجیب است. در بین این همه  یاران حسین اعم از اهل بیت و اصحاب، نام زینب را از قلم انداخته ام. زینبی که خداوندگار صبر است  و اگر امروز ، کربلا و اربعین مانده است به خاطر نفس گرم اوست.
بسیاری از کارهای خدماتی  که برای زائران انجام می شود با کلاس است اما زباله جمع کردن، به گمانم ایثار می خواهد. همین را به محمد می گویم. زیر لب زمزمه می کند کسی به این کار حسودی نمی کند! می گویم اجرش را از امام حسین خواسته ای؟
-اجر؟ من؟ از امام حسین؟ چرا باید اجر بخواهم.؟ اصلا این کار چقدر می ارزد که بخواهم به حسین بفروشمش؟ جمله آخر را که می گوید صورتش را به سمت حرم می چرخاند، دستش را روی سینه اش می گذارد. به حالت تعظیم خم می شود. وقتی کمر راست می کند زباله ای که روی زمین افتاده، توی دستش است.



یادداشت ها
تبلیغات
خواندنی ها