2019/11/15 - جمعه 24 آبان 1398
2019/11/15 - جمعه 24 آبان 1398
در آینه رسانه ها
مشروح خبر


من بچه تهرون نیستم!
طناز مظفری
داستان نویس
من بچه تهرون نیستم!
1398/7/15 14:57:0|print

جعفر شهری در کتاب طهران قدیم می‌گوید: «تهران شهری بود با دویست‌وپنجاه تا سیصد هزار نفر جمعیت که بسیار اندک بیگانه‌ای در آن یافته بود و اکثریت قریب‌باتفاق همان اهالی بومی آن بودند که که با زاد و ولد به آن اضافه می‌شدند. به‌این‌ترتیب لش سنگلجی لش چاله‌میدانی را خوب می‌شناخت که پسر چه کسی، پسر برادر چه کسی و و نوه و نتیجه‌ی چه کسانی هستند. عمو و دائی‌هایش چه کسانی و چکاره‌ بوده‌اند و اصولا خودش چند مرده حلاج است. از آن‌جا که پدران، عموها و دائی‌هاشان با هم بزرگ شده ایشان هم با آن‌ها رشد کرده و جلو آمده بودند و به همین صورت بودند که کاسب‌ها، تاجرها، پیشه‌ورها، پیله‌ورها، بناها، مقنی‌ها، چینی‌بندزن‌ها، گداها، یکه‌بزن‌ها، پهلوان‌ها، باجگیرها، معرکه‌بگیرها ... خوب‌ها بدها همه همدیگر را می‌شناختند و شاخه‌ی یک درخت به‌حساب می‌آمدند. به همین سبب بود که هر واقعه‌ای از هرکس در شهر تا کمتر از ساعتی شایع می‌شد و به اطراف می‌رسید و هر حکایت در اندک مدتی دهان‌به‌دهان گشته همه‌جا را می‌پیمود.»
و حالا در انتهای دهه‌ی نود شمسی با توجه به آخرین آماری که سازمان برنامه و بوجه اعلام کرده با سیزده ملیون جمعیتی که به جمعیت تقریبی آقای شهری اضافه شده این درخت [تهران] آنقدر تنه کرده، ریشه دوانده، شاخه اضافه کرده، آنقدر بیگانه به خود دیده، زبان و لهجه و گویش که یک تنه شده افسانه‌ی بابِلیان و برج‌شان. یک‌تنه مرکز تجمع پراکنده‌شدگان به هر فرهنگی و هر زبانی و هر لهجه‌ای. که در این‌جا و در این نوشته و به عقیده‌ی من نگارنده نه جنبه‌ی بد/منفی دارد نه خوب/مثبت. صرفا به عنوان موقعیتی است که منِ ساکن تهران با آن مواجه‌ام و روزانه آن را تجربه می‌کنم. این منِ سال‌ها ساکن تهران از بدو ورودم تا جاگیر شدنم و گذراندن زندگی‌ام در این شهر این تجربه‌ها را زیست می‌کنم. من یا مایی که از شهرهای دیگر به تهران آمده‌ایم دائی‌ها و عموهایمان را هم در همین شهر یافته‌ایم که پیش از ما آمده‌اند. آدم‌ها را به واسطه‌ی شغل‌هایی که از زادبوم‌شان با خود آورده‌اند شناسایی کرده‌ایم. یا از همه مهم‌تر با لهجه‌شان پیش از آنکه به جغرافیای آن لهجه یا گویش سفر کرده باشیم. چرا می‌گویم لهجه یا گویش و نمی‌گویم زبان؟ چون اولین چیزی که در تهران رنگ می‌بازد زبان بومی است برای یک‌دست شدن زبان معیار؛ و طبیعی‌ هم هست به نظر من انتقادی به آن وارد نیست. حتی به‌مرور این لهجه‌ها هم رنگ می‌بازد و کم‌کم شکلی از لهجه‌ی تهرانی یا همان [تهرونی] به خود می‌گیرد. به‌طوری که هرکس بخواهد به قدمت اقامتش در تهران بیافزاید و ریشه‌دارترش بکند سعی می‌کند لهجه‌ی تهرانی‌اش را غلیظ‌تر کند. شاید بخشی از آن کاملا طبیعی باشد و به دلیل گذشت زمان ولی نمی‌توان منکر تلاش اکتسابی یادگیری لهجه‌ی تهرانی در خیلی از مهاجرین ساکن تهران شد. اگر زبان رسمی کشور زبان فارسی معیار است شاید بشود ادعا کرد که لهجه‌ی رسمی کشور هم لهجه‌ی تهرانی است.
اصلا برای خود من که سال‌ها پیش و از زمان دانشجویی به تهران آمدم و دیگر ساکن تهران شدم اولین چیزی که صورت مثالین تهران بود، اتفاقا صورت نبود صوت بود! و آن لهجه‌ی تهرانی بود که آن را به واسطه‌ی مسافرت‌ها و آمدو‌رفت‌های از قبل‌تر با دوستان تهرانی یا فامیل‌های از پیش‌ مهاجرت کرده‌ی ساکن تهران تجربه کرده بودم. برای من که در بدو ورودم به تهران شهرک اکباتان را سر تهران تصور می‌کردم لهجه‌ی تهرانی اصیل یعنی خود تهران و البته ته تهران را همواره جست‌وجو می‌کنم و به جرات می‌توانم بگویم تهران ته ندارد. یا حالا‌حالاها ته ندارد. اصلا اولین مواجه با لهجه‌ی تهرانی خود همین واژه‌ی تهران است که می‌شود تهرون و بیشتر [آ]هایی که در میانه‌ی کلمات به همین سرنوشت دچار می‌شوند و می‌شوند [و]. بنابراین من یا ماهایی که شهرهای دیگر آمده‌ایم تهران در اولین محیطی که قرار گرفته‌ایم کاری یا تحصیلی (که برای من تحصیلی و دانشگاه بود) حواس‌مان بوده که با لهجه‌مان شناسایی می‌شویم یا نه. یا از طرف یک تهرانی چطور به واسطه‌ی لهجه‌مان ارزیابی می‌شویم. من گیلانی با دیگری مشهدی در نگاه یک تهرانی چه جایگاهی دارد. گوش گرفته‌ایم و دقت کرده‌ایم که یک تهرانی یا به اصطلاح بچه تهرون چطور کلمه‌ها را تلفظ می‌کند ما هم یاد بگیریم و سری در سرهاشان پیدا کنیم. ولی حواس‌مان باشد این لهجه‌ها را با هم قاطی نکنیم تا این لهجه‌ی شتر گاو پلنگی که با واسطه‌ی کلمات از دهان‌مان خارج می‌شود دور از جان بشود سوژه‌ی خنده و دست گرفتن... که خوشبختانه من این شانس را داشتم که کمتر در این موقعیت قرار بگیرم. چون همان‌طور که بالاتر اشاره کردم همیشه‌ گذشت زمان تاثیرش را می‌گذارد و البته همان یادگیر‌ی‌های اکتسابی. چیزی که برای من در طول زندگی‌ام در تهران و از آغاز دوران دانشجویی‌ام اهمیت داشت علاقه‌ای بود که خودم به یادگیری لهجه‌ و اصطلاحات تهرانی اصیل و به طور کلی فرهنگ اصیل تهرانی داشتم و آن هم بی‌تاثیر از رشته‌‌ی تحصیلی‌ام [ادبیات نمایشی] نبود. به همین خاطر بود که خیلی زود (طهران قدیم جعفر شهری) را مثل هرکسی که می‌خواهد درباره‌ی تهران بداند اول از همه می‌رود سراغش، به دست گرفتم و (فرهنگ بروبچه‌های تهرون مرتضی احمدی را خواندم.) یادگیری این اصطلاحات اصیل یا شکل این نوع گویش به وسعت نوشتاری‌ام می‌افزود و همیشه اصرار داشتم که از آن‌ها در نوشته‌هایم به‌خصوص در نمایشنامه‌ها به واسطه‌ی اهمیت دیالوگ، استفاده کنم و صدالبته که شیرینی یا خاص بودن بعضی‌ از این اصطلاحات یا شیوه‌ی گفتار بعضی واژگان باعث می‌شد که خودآگاه یا ناخودآگاه جزئی از زبان و لهجه‌ی معیارم بشوند. یا بعضی‌ وقت‌ها خوشحالم بکنند که من دارم فارسی مانند خود تهرانی‌ها صحبت می‌کنم و انگار با این تغییر لهجه دارم جزئی از این اجتماع یک‌دست می‌شوم. از یک غریبه‌ای در میان جمع به یک خودیِ کمتر قابل شناسایی تبدیل می‌شوم که تا خودش نخواهد هویتش فاش نمی‌شود. البته همه‌ی این‌ها تا دوره‌ای اهمیت داشت. زمان گذشت یا باید می‌گذشت تا متوجه بشوم که این شناسایی و ارزیابی چقدر اهمیت دارد. گذشت زمان من‌ِ شهرستانی را به یک شهروند پایتخت‌نشین تبدیل می‌کند چه بخواهم چه نخواهم. من را کم‌کم با عادت‌ها و سبک زندگی تهرانی‌ها‌ آشنا می‌کند. گذشت زمان من را فرهنگ غذایی تهرانی‌ها آشنا می‌کند با اعتقادات‌شان. با رسم‌ورسوم‌ها با مرزبندی‌های جغرافیایی شهری یا منطقه‌ای. با مفهوم و اهمیت محله‌ها (که جایگاه محله و بچه‌محل در تهران معنای متفاوتی با دیگر شهرها دارد که این خود نیز نیاز به یک بررسی جداگانه دارد) و البته با بچه‌ی جنوب شهر و شمال شهر. گذشت زمان کم‌کم کاری می‌کند که حواسم هم نباشد زَمین را بگویم زِمین و هنوز را بگویم هنو و امروز را بگویم امرو و خیل واژگان و اصطلاحاتی که انگار فقط باید دهان افرادی خاص بیرون بیایند یا فقط و فقط برای یک بچه تهرون اصیل ساخته‌ شده‌اند، و این رشته که سر دراز دارد.
یادداشت ها
تبلیغات
خواندنی ها