2019/08/24 - شنبه 2 شهريور 1398
2019/08/24 - شنبه 2 شهريور 1398
در آینه رسانه ها
مشروح خبر

مروری بر شخصیت و شعر بیژن الهی به بهانه‌ی زادروزش
شاعری گوشه‌گیر که حالا در مرکز هیاهوست

زادروز بیژن الهی، یکی از مهم‌ترین شاعران معاصر است. شاعری نخبه‌گرا که پس از مرگش با استقبال گسترده‌ی مخاطبان ادبیات روبرو شد و حالا دیگر انتشار هر کتابی از او در حکم اتفاقی است فرخنده برای دوست‌دارانش. به این بهانه نگاهی می‌اندازیم به شخصیت خاص بیژن الهی و جهان ادبی و دستاوردهایش.

شاعری گوشه‌گیر که حالا در مرکز هیاهوست
1398/4/17 11:47:0|print

بیژن الهی یکی از غریب‌ترین پدیده‌ها و اتفاقات شعر معاصر ماست. شخصیتی که زندگی پر رمز و رازش از او معمایی ساخته است حتا برای کاشفان پی‌جو و کاوشگر ادبیات. بیژن، تنها فرزند علی‌محمد الهی و قدسی خانم، در دوران نوجوانی و پیش از آن‌که شیفته‌ی ادبیات شود به نقاشی روی آورده بود. اما در 19 سالگی وقتی فریدون رهنما شعر معروف «برف» او را خواند و سفارش انتشارش را به جنگ طرفه داد عملا راهش را رسما به دنیای ادبیات باز کرد. 

کارهای دوران جوانی و میان‌سالگی‌ الهی نیز در جریده‌هایی چون «اندیشه و هنر»، «جزوه‌ی شعر»، «روزن» و «تماشا» منتشر شدند؛ با این‌همه اما تا لحظه‌ی مرگش در عصر 9 آذر 1389 هیچ کتابی از شعرهایش درنیامد و شاعر لاکتاب ماند. بیژن دو بار ازدواج کرد. اول‌بار با «غزاله علیزاده» نویسنده بزرگ معاصر و سپس با ژاله کاظمی دوبلور نام‌آشنا. او اعتقادات مذهبی محکمی داشت و در دوره‌ای از زندگی‌اش به عرفان گروید و گوشه‌نشینی پیشه کرد. آدم‌های معدودی را به خلوتش راه می‌داد. دوستانی بسیار نزدیک چون مسعود کیمیایی، آیدین آغداشلو و شمیم بهار که تا آخرین روزها همدمش بودند. 

شعر الهی اما شعری بی‌اندازه پیراسته و تراش‌خورده است. شعری که در حذف زوائد بی‌رحم و سیری‌ناپذیر است. اما در عین حال مملوء از لمعاتی‌ست آمیخته به جادو و رازورزی. شعری علی‌الظاهر ساده اما با ساخت‌ و فرم‌های بسیار پیچیده‌. او شاعری گزیده‌کار و پر از مراقبت و وسواس بود، با جاه‌طلبی‌های ادبی و تجربه‌هایی فراتر از انتظار، و در عین حال مردی غریب با جذبه‌ای درخشان که آدم‌ها را شیفته‌ و دلداده‌ی خود می‌کرد. از عوام و آدم‌های کوچه و خیابان گرفته تا شاعران هم‌نسلش. جریانی که بعدها به «شعر دیگر» منتسب شد نام الهی را به عنوان رهبر بر پیشانی داشت. شاعرانی چون محمود شجاعی و هوشنگ آزادی‌ور تا آخر عمر از او در مقام نوعی مرشد و راهنما یاد کردند و دیگرانی چون هرمز علی‌پور و قاسم آهنین‌جان «شعر دیگر» را بدون نام الهی بی‌معنی برشمرده‌اند. 

شعر الهی 3 سال پس از مرگش خرده خرده و در قالب کتاب به همت نشر بیدگل رو به انتشار گرفت. کتاب‌هایی که با نظارت اوصیای او «شمیم بهار» و «سلمی الهی» یگانه فرزند بیژن و غزاله از سال 92 به سبک و شمایل کتاب‌های همان دهه‌ی چهل و پنجاه درآمدند و نسل جوان را به دنبال خود کشیدند. الهی به سرعت تبدیل شد به فیگوری برای شعردوستان خاص و جدی اهل ادبیات. نوعی تحسین و کشف توامان در این هواخواهی و شیفتگی وجود داشت و دارد که از جایی به بعد خود عرصه‌ی نوعی نقد و آسیب‌شناسی شد. اما امروز می‌توان هواخواهان الهی را از هر گروه سنی تصور کرد و جست‌وجویی سردستی نیز در فضاهای مجازی نشان می‌دهد که میل شعردوستان به او چه دامنه‌هایی پیدا کرده است. الهی اما تنها شاعر نبود. او مترجمی هم بود که عرصه‌ی ترجمه در فارسی را دست‌خوش پرسش‌هایی کرد و سنت‌ساز شد. هنوز بسیاراند که از رفتار و نگاه او تاسی می‌کنند. او ترجمه را به مثابه بازآفرینی در زبان مقصد مطرح کرد، چنان‌که وقتی برگردان‌هایش از لورکا، الیوت، هولدرلین و یا هانری میشو را می‌خوانیم انگار که شاعری فارسی‌زبان پشت این کلمات نشسته است. 

متن الهی رسم‌الخط ویژه‌ی او را دارد و از علاقه‌اش به واژه‌هایی خاص و غریب پرده بر می‌دارد، واژه‌هایی گم و گور که چندان در فارسی رایج نبوده و نیستند. الهی در سکوت زیست و حدود این سکوت حتا پس از مرگ نیز به شخصیت او تسری پیدا کرده است. او اگرچه دلداده بسیار دارد اما کسی چندان درباره‌ی او حرف نمی‌زند و نمی‌نویسد. شاید به جز اثر تحلیلی «بیژن الهی، تولید جمعی شعر و کمال ژنریک نوشته‌ی علی سطوتی‌قلعه چیز دندان‌گیری دست‌تان را نگیرد. اما شعرهای الهی در دو مجموعه‌ی «دیدن» و «جوانی‌ها» حالا در دسترس ماست و تعداد اندکی از اشعاراو نیز به همت کیوان طهماسبیان در مجله‌های معتبر ادبی دنیا به انگلیسی ترجمه شده است. او شاعری است که تا توانست نبوغش را پنهان کرد و گوشه گرفت، شاید چون مطمئن بود ادبیات نمی‌تواند در گذر زمان او را نادیده بگیرد و دور یا نزدیک شعرش خوانده خواهد شد. حالا اما او در مرکز هیاهوست، از خرد و کلان شعرش را می‌خوانند و علاقه‌شان را به او ابراز می‌کنند. مزار او بنا به وصیتش در شعری در سراشیبی دشتی است در روستای بیجده‌نوی مازندران بدون هیچ نوشته‌ای بر سنگ قبرش:

حامی‌ی دور بوده‌ام از نورْ حالتی
قدرتی داشته‌ام آری
چون مردگان که قادرند ولی نه جُز به لطافتی
حامیند اگر پا سرشان نه جُز چُو علف بُگذاری

راه از میان علف گرفته‌ام
که راه پوش و راه افزاست:
راههای فراوان رفته‌ام
که بُرده‌ام به جان و نبرده هیچ‌جا

اما عزیز من سلما
می‌خواستم کجا رسید
کنار این همه هرزابها
که سفر می‌کنند و برق می‌زنند
که برق می‌زنند در قلبِ علفها ناپدید...

مرا دَفنِ سراشیبها کنید که تنها
نَمی از بارانها به من رسد اما
سیلابه‌اش از سر گُذَر کند


مثل عمری که داشتم.

یادداشت ها
تبلیغات
خواندنی ها