2019/08/24 - شنبه 2 شهريور 1398
2019/08/24 - شنبه 2 شهريور 1398
در آینه رسانه ها
مشروح خبر

احمد مسجدجامعی در نوشتاری به سرگذشت دوچرخه در تهران پرداخته است
روزی روزگاری، دوچرخه!

شهرنوشت: شماره‌ی سوم فصل‌نامه‌ی ادبی «سان» که به تازگی منتشر شده است، در پوشه‌ی «زندگی‌نگاره»‌ی خود شامل جستاری است از احمد مسجدجامعی حولِ پدیده‌ی «دوچرخه» با نظر به مناسبات تاریخی و اوج و فرودهایش در زیستِ شهریِ تهران.

روزی روزگاری، دوچرخه!
1398/4/12 18:20:0|print

جستار «اندر آداب دوچرخه» سفری است دور و دراز از نخستین روزهای ورود دوچرخه به تهران تا همین اواخر که هنوز می‌شد به این دو تا چرخ ساده و مطمئن تکیه زد و کارها راه انداخت به واسطه‌اش و پا به رکاب شد در دل تهرانی که البته فاصله‌ها دارد با تهران ما. مسجدجامعی به رصد و شناسایی این نقاط تاریخی و چگونگی جا افتادن پدیده‌ی دوچرخه اکتفا نکرده و انواع حاشیه‌هایی را که ورود این وسیله در زیست سنتی ما رقم زده، به بهانه‌های متفاوت پیش کشیده است.

 «اندر آداب دوچرخه» از ردیابی کلمه‌ی «دوچرخه» در فرهنگ فارسی آغاز می‌کند و در همان ابتدا اشاره‌ای دارد به تکه‌ای از خاطرات عین‌السلطنه: «من با هرمزمیرزا دوچرخه‌ی جدید قشنگ را یک اسبه بسته بودیم سوار شدیم.» البته نویسنده پیش از آن توضیح می‌دهد که «دوچرخه‌»ی ما پیش از دوره‌ی قاجار اگرچه دو چرخ داشت اما نه این دوچرخه‌ای بود که حالا می‌شناسیم، که چیزی بود شبیه درشکه و از دوشاخ آهنی‌اش به حیوانی می‌بستند و برآن می‌نشستند. تازه در دوره‌ی ناصرالدین شاه است که دوچرخه‌های امروزی سروکله‌شان پیدا می‌شود، و انگار خود او پس از چند سفر به اروپا این‌ها را سفارش داده بوده است. مسجدجامعی سپس به جست‌وجوی نشانه‌های حضور دوچرخه در اولین دهه‌ی قرن حاضر می‌رود و از نظام‌نامه‌ی 20 ماده‌ایِ دوچرخه‌سواری سخن به میان می‌آورد: «برمبنای ماده‌ 1 دارندگان دوچرخه ملزم به اخذ گواهینامه می‌شدند. ماده 2 افراد زیر 13 سال را از راندن دوچرخه منع می‌کرد. ماده‌ 5 دوچرخه‌سواران را مکلف می‌کرد بر دوچرخه‌ی خود بوقی نصب کنند که صدایش تا فاصله‌ی 50 ذرع شنیده شود. ماده‌ی 6 بر نصب چراغ برای عبور شبانه تاکید می‌کرد و ماده 8 بر الزام نصب پلاک.» در ادامه‌ اما تاریخ زنده‌تر می‌شود. پای محل‌ها و مکان‌ها و آدم‌ها به میان می‌آید: راسته‌های فروش و تعمیر و کرایه‌ی دوچرخه، دوچرخه‌سازهای معروف تهران و انواع دوچرخه‌های موجود. از بورس گل‌گیرسازها در خیابان ری تقاطع بوذر جمهوری گرفته و حاج‌حسین گل‌گیرساز که جلسات قرآن به پا می‌کرد تا احمد دوچرخه‌ساز در میدان هشت‌گنبد که تَرک می‌ساخت. ترک جلو و عقب. ترک جلو که تخته‌چوبی بود برای راحت نشستن و ترک عقب لوله‌ی آهنی آب‌داده‌ و توخالی‌ای که ساختنش از هر کس برنمی‌آمد... نویسنده تلاش می‌کند به هر جای تاریخ که ردی از دوچرخه در آن مانده سرک بکشد و چیزهای فراموش‌شده را دوباره احضار کند. پس، از سردر زیبای برجامانده‌ی مغازه‌ای سر خیابان شترداران که به تعمیر ترمز شهره بود می‌نویسد و سیم ترمز و لقمه‌های پلاستیکی خورده‌شده را صاف می‌آورد جلوی چشم ما. از فرآیند پنچرگیری می‌نویسد و تشت پر آب، که تیوب را در آن قسمت به قسمت می‌چرخاندند. از سمباده کشیدن دور و بر سوراخ تیوب و آداب وصله زدن می‌نویسد. آن وقت می‌رسد به «محمود دوچرخه‌ساز» که از قضا هم‌محلی نویسنده بوده و دوچرخه کرایه می‌داده است، ساعتی 5 ریال، و گریزی می‌زند به مرتضی قهوه‌چی که از لات‌های محل بوده و نوچه‌هایش را می‌فرستاده تا دوچرخه‌های محمود دوچرخه‌ساز را بردارند و سوار شوند، بی‌که پولی به او بدهند!

درخشان‌ترین فراز نوشته‌ی مسجدجامعی اما شاید آن‌جاست که دست به یک تجربه‌ی نوشتاری-سینمایی می‌زند. دوچرخه را درون تصویر ثابت نگه می‌دارد و در کوچه‌های خاطره‌هاش می‌گرداند، اما آدم‌ها و بساطشان را عوض می‌کند. و نشان می‌دهد که چگونه در دوره‌ای، ظهور دوچرخه شیوه‌ی مواجه با بسیاری از شغل‌ها را با مشتری دگرگون کرده است. کافی است تصور کنید نانوای ابتدای کوچه‌ی مسجد جامع را که نان سنگک برشته و خشخاش زده ترک دوچرخه می‌گذاشته و به اهالی محل می‌رسانده. و نانواهایی که رکاب می‌زدند تا نان به قهوه‌خانه‌ها و چلوکبابی‌ها برساندند. یا شیرفروشان و ماست‌فروشانی که کوچه به کوچه می‌گشتند و داد می‌زدند تا اهل محل با بادیه و تغار از خانه بزنند بیرون. کافی است تصور کنید حاج‌احمد قزوینی را که با دوچرخه از خیابان پاریس (حد فاصل خیابان جامی و جمهوری) تا بازارچه‌‌های شاپور و شیخ‌هادی تغار ماست با خود می‌بُرد. حاج‌احمدی که سال‌ها، هرروز، پارچه‌ به سر بسته و تغار ماست روی آن گذاشته و روی آن تخته‌ای سه‌لایه و دوباره تغاری بر آن و باز تخته‌ای و باز تغاری و بعد همان‌طور نشسته روی دوچرخه و یک کیلومتر با تغارها رکاب زده و رسیده دم خانه‌ی اهالی و از هر تغار دو ریال کاسب شده. حاج‌احمد اگرچه حالا نود و چند سال دارد اما احتمالا ته دلش می‌خواهد یک‌بار دیگر روی دوچرخه بنشیند و همان کوچه‌ها را بگردد... مسجدجامعی یاد پنبه‌زن‌های سوار بر دوچرخه را زنده می‌کند و چینی‌بندزن‌ها و شعار معروف‌شان: «چینی بندزن، چینی بندزن، یه دل شکسته رو بند می‌زنی...». از چاقوتیزکن‌ها می‌گوید و دستگاهشان بر ترک دوچرخه، از باغبان‌ها، و البته پستچی‌ها که از نخستین دوچرخه‌سواران‌اند. از روزنامه‌فروش‌هایی می‌گوید که تیترهای داغ روز را جار می‌زدند، و از مرغ‌فروش‌های کوچه مرغی که جوجه‌ها را از پا به تَرک دوچرخه می‌بستند و محل به محل می‌گشتند.
یاد دوچرخه سال‌هاست که برای ما توأم با افسوس شده است. افسوس برای فقدان یک امکان بزرگ که روزگاری در تهران ما خوش نشسته بود. اما کسی چه می‌داند؟ شاید روزی دوباره برسد که به آن ایام برگردیم. شاید این دوچرخه‌های نارنجیِ منتظر بتوانند تهرانِ از دست‌شده‌مان را به ما برگردانند. آقای مسجدجامعی نوشته‌اش را با حسرت این کلمات به پایان می‌برد: «دوچرخه‌ی دیروز کاری را می‌کرد که امروز خرید اینترنتی می‌کند، دسترسی سریع و آسان به خدمات. پرکاربردی دوچرخه از یک طرف و توسعه‌ی تهران و مشاغل از طرف دیگر، باعث شد مردم کم کم به فکر تقویت دوچرخه بیفتند. کسانی موتور مستعمل روی زنجیر دوچرخه نصب می‌کردند و به این ترتیب موتور گازی سبکی می‌ساختند. هزینه‌ی این کار خیلی کمتر از خریدن یک موتور گازی نو بود. امروز موتور جای دوچرخه را گرفته. شاید هیچ شهری در دنیا این‌قدر موتور نداشته باشد، موتورهایی که آلودگی‌شان به مراتب بیشتر از ماشین است.»



یادداشت ها
تبلیغات
خواندنی ها